>>   نمادي از يك انسان

 

اسطوره‌اي به نام « چه‌گوارا »

 

نهم اكتبر سال 2003 مصادف است با سي و ششمين سالگرد كشته شدن ارنستو چه‌گوارا انقلابي چپ‌گراي آرژانتيني كه در زندگي خود و پس از مرگ نيز الهام‌بخش بسياري از جوانان « عصر انقلابها » بود. از شورشيان آمريكاي لاتين گرفته تا چريك‌هاي جنبش امل لبنان. امروز او براي ما فقط بخشي از تاريخ است اما چيزهايي كه او نيز مانند بسيار ديگر براي رفع‌شان جنگيد هنوز در جهان پابرجا هستند، فقر، بي‌سوادي، سلطه‌طلبي و سرمايه‌داري.

حتي پيش از آنكه « ارنستو چه‌گوارا » ملقب به « چه » در 9 اكتبر 1967 و در جنگل‌هاي بوليوي پيشاپيش جوخة آتش بايستد، او براي نسل قبل از من يك اسطوره بود، نه فقط در آمريكاي لاتين كه در سراسر دنيا.

همانند بسياري از داستان‌هاي حماسي، اديسه دكتر آرژانتيني گمنامي كه با دل‌كندن از حرفه، خانواده و سرزمين مادري‌اش، پاي در راه تحقق آرمان رهايي ستمديدگان عالم گذارد، با يك سفر آغاز شد.

در 1956 او به همراه فيدل كاسترو و گروهي از همرزمانش سوار بر كشتي كوچكي به نام « گرانما » شد تا با سودايي جنون‌آميز عرض درياي كارائيب را به مقصد كوبا بپيمايد.

83 چريك دست خالي، مي‌خواستند فولگنيكو باتيستا ديكتاتور كوبا را سرنگون كنند.

از بد حادثه آنها با كناره گرفتن در تله ساحلي دشمن در جهنمي غيرقابل تصور گرفتار آمدند و پس از برجاي گذاشتن تلفات بسيار، بازماندگان جنگيدند و با چنگ و دندان راهي به سوي « سيه را مانسترا » گشودند.

دو سال و اندي بعد، پس از آنكه گوارا در عمليات موسوم به « گوريل » چشمه‌هايي از مهارت و شجاعت بي‌مانند خود را به نمايش گذارد به فرماندهي شورشيان برگزيده شد. شورشياني كه كمي بعد با ورود به هاوانا، نام « انقلابيون » به خود گرفتند و تنها انقلاب سوسياليستي موفق قاره آمريكا را درست زير دماغ ايالات متحده تحقق بخشيدند. تصاوير آن روزها شكوهي هميشگي يافتند و در آن ميان تصوير « چه » قهرماني اساطيري را تداعي مي‌كرد كه در برابر يانكي‌‌ها، خدايان قدرت و مكنت جهان، سينه سپر كرده بود.

از ديد غريبان جايگاه او در انقلاب كوبا حتي والاتر از فيدل كاسترو بود تا آنجا كه به او لقب « مغز كاسترو » را دادند.

اما از اينها بالاتر دگرديسي « چه » به صورت يك معلم اخلاق بود كه « بشريت نوين » را مبناي به هيچ انگاشتن نفسائيات و خلاصه كردن همه چيز در عشق‌ورزي خالص به ساير همنوعان، مژده مي‌داد. بشريت نويني كه از نظر او بايد بر خرابه‌هاي قسم كهنه و پوسيده خود بنا مي‌شد چنين شناختي بود كه او را واداشت تا يكبار ديگر راه سفر در پيش گيرد. اين بار « چه » طي وداعي پر رمز و راز از انقلاب گسست تا به تاريخ بپيوندد.

ظاهراً او هميشه در تقلاي مبارزه با بيماري كهنه آسم به نظر مي‌رسيد اما در حقيقت آنچه روحش را آزرده مي‌ساخت ظلم و بيداد حاكم بر زمين بود. سرانجام با اعدامش در « واله گرانده » در 39 سالگي اسطوره « چه‌گوارا » كامل شد. حالت مسيح‌گونه او پس از اعدام و بر بستر مرگ كه با چشماني همچنان هوشيار به ما مي‌نگريست، آن فرياد لحظه آخر كه مي‌گفت: « شليك كنيد ترسوها! شما فقط يك چه‌گوارا را مي‌كشيد » گرچه هنوز در مورد اين جمله مرز ميان افسانه و حقيقت مبهم است. بي‌نام و نشان به خاك سپرده شدنش، آن دست‌هايي كه پس از مرگ همچنان مشت كرده باقي مانده بودند و زخمي كه بر ساعدش نشسته بود و او را همسان قدسيان مصلوب مي‌ساخت چنان كه قاتلانش را بيش از دوران حياتش به هراس مي‌افكند، همه اينها در عصر انقلاب و مبارزه ، داغي بود بر ياد مردماني كه مرگ يك قهرمان را باور نداشتند.

اين چنين بود كه « چه‌گوارا » در فريادهاي جوانان سراسر دنيا طي سال هاي پاياني دهه 60 رستاخيز يافت مردم شيلي آن روزها همنوا با ساير مردم آمريكاي لاتين در امتداد خيابان‌هاي سانتياگوي شيلي ملتهبانه اين شعار را سر مي‌دادند:

« NOLO VAMOS A OLVIDAR » نمي‌گذاريم فراموش شود، بيش از سه دهه گذشته و قهرمان شهيد ما هنوز در يادها زنده است. البته نه آن‌طور كه بسياري از ما توقع داشتيم. حالا « چه » همه‌جا حاضر است. چهره آشنايش از روي فنجان‌هاي قهوه، تي‌شرت‌ها، بطري‌هاي نوشيدني و پوسترهاي بزرگ به دنياي ما خيره شده، در حالي كه از زنگ جواهر فروشي‌ها گرفته تا فرازهاي ترانه‌هاي پاپ و راك و متال و از برنامه‌هاي اپرا گرفته تا نمايش‌هاي مد، همه‌جا نام « چه » به‌گوش مي‌رسد، امروز ابديت بكر و يگانه تصوير چه‌گوارا از يك‌سو با عدم ظهور يك مرد راستين و از سوي ديگر با داستان سرايي‌هاي خيالي پيرامون شخصيت او پيوند خورده. اغلب اين تصاوير يك چريك را با كلاه بره منقش به يك ستاره مي‌نمايانند كه گويا سال‌هاي سال پس از درگذشت « چه » متولد شده و در كنار اين سمبل مد برداشت‌هايي سطحي و ناقص از آرمان‌هاي او ارائه مي‌شوند.

ديگر فراموش شده دكتر سخاوتمندي كه زخم‌هاي سربازان دشمن را مرهم مي‌نهاد، فراموش شده مبارز رنجوري كه عشق به زندگي را در خود زايل مي‌ساخت تا مبادا از تمركزش بر نبرد بكاهد. فراموش شده پدري كه در نامه‌اي به فرزندش نوشت: « هميشه اين قابليت را در خود حفظ‌ كن كه نسبت به هرگونه بي‌عدالتي نسبت به هر كس و در هر گوشه از عالم حساس باشي ». حالا تصوير حقيقي چه‌گوارا بيشتر و بيشتر به سايه مي‌رود وقتي كه سياستمداران بشردوست او را يك ياغي معرفي مي‌كنند كه بدون محاكمه‌اي عادلانه حكم اعدام زندانيان كوبايي را صادر مي‌كرد . اما بايد پذيرفت كه بروز آن ساييدگي‌ها و اين خدشه‌ها سرنوشت طبيعي يك نماد تاريخي است . چيزي كه اين پارادوكس را بغرنج‌تر مي‌كند . پرستش « چه » توسط بشريتي است كه اكثريت آن به تمامي باورهاي او پشت كرده . آينده‌اي كه او پيشگويي كرده بود با آرمان‌ها و ايده‌هايش همخواني ندارد . به دهه شصت باز گرديم آن زمان تصور مي‌شد كه « چه » خود را قرباني مي‌كند و در عوض جامعه اين حركت او را به منزله يك نهضت تلقي مي‌نمايد ، چنان كه موجي در مخالفت با سيستم موجود و آن‌طور كه لفظ خود او بود « پديد آوردن دو ، سه يا تعداد زيادي ويتنام » به‌پا مي‌خيزد . هزاران جوان به خصوص در آمريكاي لاتين ، به تقليد از الگوي « چه » ، در كوه‌ها سربه عصيان گذاشتند و همگي يا قتل‌عام شدند يا در سردابهاي مخوف ديكتاتورها زير شكنجه جان باختند بدون اينكه حتي يك لحظه هم به فكرشان خطور كند كه روياي « رهايي مطلق » همانند روياي « چه » ممكن است هرگز به حقيقت نپيوندد.

سير تحول و يتنام به خوبي بيانگر اين موضوع است، ويتنام كه در ابتدا مدلي از يك جامعه آبديده شده در كوره قيام سوسياليستي بود، حالا مشتاقانه راه ادغام در تجارت جهاني را طي مي‌كند.

با اين حال در زمانه‌اي كه ظاهرا آتش كمونيسم در چهار گوشة عالم فروكش نموده، نام او همچنان به عنوان سمبل عصيان و عامل برانگيزاننده تعصب انقلابي توده‌ها پابرجاست.

بزرگ‌ترين انقلابات ربع قرن اخير در ايران ، فيليپين ، نيكاراگوآ و آفريقاي جنوبي كه البته گذار آرام آمريكاي لاتين ، آسياي شرقي و بلوك شرق به سوي دموكراسي را شامل نمي‌شود همگي علي‌رغم ظاهر قاطع و يك‌طرفه‌شان ، در آغاز يا در ادامه مستلزم مذاكراتي با خصم خود بودند ، بده بستان‌هايي كه به هيچ وجه با جدال خستگي ناپذير « چه » تا دم مرگ سازگاري نداشتند.

حتي كسي مثل فرمانده « ماركوس » سخنگوي شورشيان « جپاپاس مايا » كه روحيه و رفتارش ما را به ياد « چه » مي‌انداخت حاضر به حمايت از تئوري‌هاي اقتصادي و نظامي بي‌اندازه آرمانگرايانه مرشد خود نشد .

پس با اين حساب چگونه مي‌توان به درك صحيحي از محبوبيت فراگير چه‌گوارا به خصوص در ميان توده‌هاي جوان دست يافت ؟

شايد در اين زمانه يتيم گشته، كه هويت مستقل به‌طور مداوم در خلال قراردادها و اتحاديه‌هاي مجازي رنگ مي‌بازد، داستان هيجان انگيز ماجراجويي كه ممالك مختلف را به هم مي‌ريزد، آزادانه از مرزها مي‌گذرد و محدوديت‌ها را زير پا مي‌گذارد بدون اينكه حتي براي يك لحظه به تعهد خود خيانت ورزد، براي جوانان پرشور و شر و هنجار ستيز روزگار ما تركيبي ايده‌آل از همه آن چيزهايي كه آرزو مي‌كنند باشد كاراكتري كه از « چه » ساخته شده، آنها را از نظر روحي چنان ارضاء مي‌كند كه مي‌توانند به كانون گردونه سرگيجه‌آور « جاذبه‌هاي رواني » يعني نقطه سبعيت برسند. چيزي كه در دنياي مدرن يك افتخار محسوب مي‌شود در حالي كه همزمان جذبه نمادهاي معاصر، به سوي برانگيزش‌هاي افراسط مي‌كشاندشان براي اين توده‌هاي جوان كه هرگز راه « چه » را دنبال نخواهند كرد، شبيه‌سازي فيگور كاراكتر مزبور اين توهم را پيش مي‌آورد كه در دنيايي فلسفي غوطه‌ورند و تجربه اين لذت شخصي و زوال سبكسرانه به مذاقشان خوش مي‌آيد در حالي كه همه اينها چيزي بيش از وسيله قراردادن نماد « چه » براي كسب لذت و خفيف ساختن نام او به منظور رسيدن به آسايش مادي و برآوردن نيازهاي روزانه نيست.

شايد كسي بگويد اين فاصله « چه » با ماست كه آشكارا نسخه برداري يا تقليد از طريقت زندگي‌اش را غيرممكن مي‌سازد و همين، سبب جذابيت و خواستني شدن چه‌گوارا مي‌گردد.

پس آيا اين « چه » نيست؟ با آن موهاي هيپي‌گونه و ريش انبوه انقلابي‌اش، به ظاهر يك مدل پست مدرن تمام عيار جلوه مي‌كند، كه مقتدا قرار دادنش كاري جذاب است.

اما آيا حقيقتاً « چه » همين بوده؟ يك شورشي دهه شصت كه با ژست‌هاي سينمايي، نطق‌هاي آتشين و مدل‌هاي مو و لباس، قلب مردم را تسخير مي‌كرده؟

آيا باور كردني است كه يكي از تنها دو شخصيت آمريكاي لاتين كه از سوي تايم در زمره 100 چهره تأثيرگذار قرن بيستم قرار گرفته‌اند، چه‌گوارايي باشد كه به راحتي تا حد يك سمبل شورش و عصيان تنزل مرتبه داده مي‌شود، آن هم دقيقاً به اين خاطر كه ديگر خطري از جانب او احساس نمي‌گردد؟

من نمي‌توانم اين چه‌گواراي جديد را به رسميت بشناسم و ترديد دارم كه جوانان دنياي امروز دريابند مردي كه پوسترهايش روي ديوارها بيداد مي‌كند ربطي به آن مترسكي كه از او ساخته‌اند ندارد. قديس سكولاري كه آماده جانفشاني شد چون حاضر به تحمل حربه جابه جايي و جعل حقايق تاريخي به قيمت سقوط مداوم مستضعفان عالم نبود.

سود سرشماري كه با قلب ماهيت حقيقي « چه » به حساب كساني كه مسلماً اگر زنده بود، دشمنانش تلقي مي‌شدند، واريز شده ما را بر آن مي‌داريم كه به محبوبيت امروز او دل نبنديم.

حتي اگر چنين بدبيني‌هايي را هم كنار بگذاريم من به خود اين اجازه را مي‌دهم كه پيامي جديد را به گوش برسانم. اين پيام يك هشدار است در مورد قهرمانان مرده. هشداري از اين بابت كه بار مسئوليت ما در قبال شهادت آنان بيش از اندازه بر دوش زندگي سنگيني مي‌كند.

من اينگونه اعلام خطر مي كنم بيش از 3 ميليارد انسان، درست همين حالا و روي همين سياره حضور دارند، كه با روزي كمتر از 2 دلار روزگار مي‌گذارنند و هر بامداد تا شام چهل هزار كودك بر اثر بيماري‌هاي ناشي از سوء تغذيه از پاي درمي‌آيند. يعني در ازاي هر پلك زدن شما، يك كودك گرسنه جان مي‌دهد. اين چيز تازه‌اي نيست، هميشه همين‌طور بوده. مشابه همين وضعيت وحشتناك بي‌عدالتي و نابرابري سبب شد كه « چه » نيم قرن پيش سفر خود را براي رويارويي با گلوله آغاز كند، در حالي كه خالق آن تصوير مسيح گونه در بوليوي انتظارش را مي‌كشيد قدرت‌هاي زمين بايد به اين حقايق اعتنا كنند؛

« به تصوير چه بر تي‌شرت‌هاي جواناني كه با ابراز علاقه نسبت به او خود را فريب مي‌دهند، عميق‌تر نگاه كنيد، چشمان چه‌گوارا همچنان شعله‌ورند، اين‌بار بي‌تاب‌تر از قبل ... »

 

پويان شاهرخي

نهم اكتبر 2003

جزيره كيش