>>   اسطوره‌اي به نام « چه‌گوارا »

 

CHE GUEVARA

نمـادي از يـك انسـان

 

 چه گوارا، پزشك آرژانتيني؛ مبارز بين المللي، در سال 1954 در مكزيك به كاسترو ملحق شد؛ اين رهبر انقلاب كوبا در 1965 كوبا را براي تشكيل يك نيروي چريكي در بوليوي ترك كرد. همانجا با نيروي 17 نفري اش توسط 1300 سرباز ارتش بوليوي و آمريكا محاصره و در 8 اكتبر 1967 كشته شد. او در دوران حياتش تنوري تقدم نبرد نظامي، به طور خاص « مركز چريكي » را توسعه داد. در اواخر عمر عليه اتحاد شوروي بحث مي كرد و مدعي بود كه نيمكره شمالي، هم اتحاد شوروي و هم آمريكا، نيمكره جنوبي جهان را استثمار مي كنند. به شدت طرفدار انقلاب ويتنام بود و رفقايش در آمريكاي جنوبي را بر مي انگيخت تا « ويتنام هاي بسيار » خلق كنند. 

 

به هر زحمتي بود ايستاد. بر درخت تكيه داد. درد از درونش فرياد مي‌كشيد. لب‌هايش را به هم فشرد. كماندوهاي ارتش آمريكا به سرعت از تپه ها بالا مي‌آمدند و او به اسلحه خالي‌اش نگاهي انداخت.

« مرگ مي آيد ؟ »

هميشه مرگي اين چنين را خواسته بود. لحظه‌اي سبز در جنگل‌هاي انبوه و در حاليكه نگاهش به غروب خورشيد است رگبار گلوله بپيچيد و تمامي چراغ‌ها با هم خاموش شوند.

فقر در كوچه‌هاي ريودوژانيرو، فساد در بيغوله‌‌هاي سانتياگو، فاحشه خانه‌هاي كوبا، كودكان كار، كودكان درد و ميليون‌ها انساني كه در فقر و زجر، مدام نمايش مسخره دموكراسي آمريكايي را نظاره مي‌كردند،  مثل يك نيشتر بر قلب پزشك جوان نيش مي‌زد.

به ياد آوردن آنكه كمپاني هاي چند مليتي چون آمريكن فروتز ،ITT   ،  جنرال موتورز و  ... سير وابستگي را در جوامع آمريكاي جنوبي شكل داده‌اند و هرگونه تغيير در اين سير استثمار را ـ آن هم به بهانه حفظ دموكراسي‌هاي كوچك آمريكايي! ـ بر نمي‌تافتند روح پزشك جواني را كه مي‌خواست درمانگر علت درد ها باشد، به غليان وا مي‌داشت.

حركت‌هاي دموكراتيك بسياري تجربه شده بود. اگر كه حزبي شكل مي‌گرفت در طوفان تبليغات راستگراياني كه تلويزيون، راديو و مطبوعات بسياري را در دست داشتند گم مي‌شد، رهبرانش با پول‌هاي سبز آمريكايي خريداري مي‌شدند و يا مرگ در گوشه خلوت و تاريك نصيب شان مي‌شد.

ارتش، ارتش مؤمن و مسيحي كه بر گذر پول و سرمايه از يك سو و مواد خام و كارگر ارزان از سوي ديگر نظارت مي‌كرد حافظ اساسي حكومت هايي بود كه نوكري امپرياليسم را در پناه شعارهاي دموكراتيك و دوري از كمونيسم تبليغ مي‌كردند.

همه اين‌ها دكتر جوان آرژانتيني را زجر مي‌داد.

 *  *  *

زخم تير كشيد، با قنداق تفنگ به جانش افتاده بودند.

« ها ... اين هم يك ريشوي ديگر ... بزنيدش بچه‌ها ... »

آن موقع سربازان نمي‌دانستند كه چه غنيمتي را به كف آورده‌اند؛ رهبر بلامنازع چريك‌هاي چپگراي آمريكاي جنوبي،‌ مردي كه چون درخت در تمامي آمريكاي لاتين ريشه دوانده بود و چه تنها!

 

 *  *  *

« دشمن ارتش است، ارتش ضد انقلابي و ضد خلقي، پس هدف اول بايد ارتش باشد » چنين تفكري خودآگاه اسلحه به دست مي‌گيرد و دكتر اسلحه به دست گرفت. با آن جسم ناتوانش و ريه‌اي كه شبهايش را پر از نفس تنگه مي‌كرد و در سربالايي‌ها تنهايش مي‌گذاشت. اما او مي‌دانست كه اراده انسان از جسم اش نيز فراتر مي‌رود و او فراتر رفت.

 

 *  *  *

به رويش تف انداختند. بر روي زمين كشاندندش و در كلبه‌اي كه مثل يك مستراح كثيف بود زنداني‌اش كردند. آنان ارتش فاتح بوليوي، حافظان مسيحيت پاكدامن و سرمايه‌داري، مدافع جهان آزاد بودند. مرداني از جنس دلار و بردگي.

در مكزيك ياراني را كه در سراسر آمريكاي لاتين جسته بود، پيدا كرد. فقط چند ده نفر سوار بر كشتي « گرانما » نشستند تا در سفري طوفاني اولين شكست را تجربه كنند. اما « مادر زمين » پناه شان داد. كوه‌هاي سيرامانيسترا با آن جنگل‌هاي انبوه اولين بار شاهد مرداني بود كه جانشان را در گلوله دميده و مرگ را به ريشخند گرفته بودند.

زنان و مردان روستايي اولين بار مردان مسلحي را مي ديدند كه مهربان بودند، بيمارستان مي‌ساختند. مدرسه درست مي‌كردند و ماليات نمي‌گرفتند! در ميان آنان پزشك مهرباني بود، با صورتي اسپانيولي ـ سرخپوستي، با ريش بلند و كلاهي كه ستاره سرخش به سرخي خون شباهتي غريب داشت.

 

 *  *  *

نامش را گفت. چرا كه هيچ‌كس نمي‌دانست، شايد گفت كه تمام بشود. شايد گفت كه آنان از ترس بر خود بلرزند. از اين قهرمان به بند كشيده:

« من ارنستو چه گوارا هستم »

و شكارچيان انسان خنديدند. هلهله كردند. شادمانه فرياد زدند. در واشنگتن، در نيويورك، در لندن، پاريس و هركجا كه پول، هر كجا كه سرمايه، هرجا كه استثمار خانه داشت، چراغ‌ها برافروخته شد و جام‌هاي شامپاين به سرور چنين فتحي پر و خالي شدند.

كماندوها مي‌دانستند كه چريك حرف نمي‌زند. در نمايش‌هاي مسخره تلويزيون شركت نمي‌كند. به خواري تن نمي‌دهد. آن‌ها مي‌دانستند كه درصورت اعلام دستگيريش در واشنگتن، در نيويورك، در لندن و پاريس و هر كجا كه انسان‌هايي تحت سلطه پول، سرمايه و استثمار به دنيايي بهتر مي‌انديشند ، ساكت نخواهند نشست ... پس آن‌ها تصميم‌شان را گرفتند.

 

 *  *  *

او تصميم‌اش را گرفت. پيروزي اگرچه شيرين بود ولي قباي وزارت و صدارت و سهم گيري را براي او ندوخته بودند. انسان‌هاي بسياري در جاي‌جاي جهان ياري او را مي‌خواستند و او رفت رسماً گريخت از نام و احترام و مقام ...

در كنگو ، آنگولا ، آفريقاي سياه و بوليوي ـ مزدوران بلژيكي ، فرانسوي و آمريكايي ـ ضرب شست او را چشيدند . قدرت سازمان‌دهي و اقتدار فرمان دهي‌اش را در آن قبايل عقب مانده كه از ايدئولوژي فقط شليك و كشتار را  مي‌شناختند، نمايان كرد.

و در آمريكاي جنوبي، جهاني كه سراسر وطن‌اش بود بازهم تجربه كوبا را تكرار كرد ما اين بار چه تنها بود مرد . دكتر تنها شده بود . ترس مرگ آشنايان را غريبه مي‌كرد و خشونت سركوب ، دست‌هاي ياري را مي‌شكست.

اين بار دكتر تنها شده بود.

 

 *  *  *

دكتر ارنستو چه گوارا چشم به چشم جوخه اعدام دوخت و فرياد زد:

« شليك كنيد! ... »

و صحنه خرمگس لليان وينچ به يادش آمد كه بر سر سربازان گريان فرياد مي‌زد:

« شليك كنيد لعنتي‌ها! تمامش كنيد! ... »

و صداي گلوله در سكوت جنگل ولوله‌اي انداخت و تمام شد داستان زندگي مردي كه در غياب اش امتداد يافت و اين خود حضور قاطع اعجاز بود.

و كلام جاودانه او  Hasta La Victoria Siempre  كه نسل به نسل و دهان به دهان گشت و ماند و مي‌ماند و خواهد ماند ...

 

 *  *  *

در آن سوي كوه‌هاي آند، پابلو نرودا مغموم در دفتر پرسش‌هاي جاودانه‌اش نوشت:

چرا پس از شب چه گوارا

در بوليوي سحر نمي‌شود؟

آيا قلب مقتول اش

پي قاتلان مي‌گردد؟

آيا انگورهاي سياه صحرا

طعم بدوي اشك را دارند؟ »

 

پويان شاهرخي

14 ژوئن ‏2004‏

تهـران